تبليغاتX
سورنا
سورنا

جزیره پر رمز و راز دلدادگی ها


حقیقت کربلا

حقیقت کربلا از زبان خودم ( شباهنگ )

سال هاست محرم پیام آور غم است. چنان که قطار زندگی در ایستگاه محرم توقف می کند ، دل ها میزبان درد و اندوه 72 پروانه عاشق می شوند. صدای مظلومیت در تمام عالم پژواک می کند ، عجبا از تأثیر شگرف این واقعه . عجبا از حقیقتی که هر لحظه و هر زمان قلب می فشارد ، دل می سوزاند و اشک از دیده روان می کند. واقعیت کربلا چیست؟ حقیقتی که تار و پود سوزانده و می سوزاند چیست ؟ حقیقت کربلا ، حقیقت دلدادگی است ، شجاعت و فداکاری است. حکایت وفا و مردانگی است. داستان پر فراز و نشیبی است که از خط به خط ورق هایش هزاران ناگفته بیان می شود. کتاب نانوشته عاشورا بارها و بارها ورق خورده و هرکس به وسعت درک خود به تفسیر واقعیتش می پردازد. از روزی که یاد داریم ، محرم ماه عزاداری است . سیاه پوشان عاشق مولا دسته دسته در غم مظلومیت سرورشان بر سر و صورت می کوبند و می گریند. آتش عشقی در دل مریدان، همه ساله گداخته می شود که ظهر عاشورا خون می جوشاند. ورد زبان کودک نو پای سیاه پوش این روزها حسین است و عباس. این همه عشق و ارادت زائیده فطرت خداجوی مردان و زنانی است که به عظمت و اقتدار صاحب این واقعه آگاهند. آن هنگام که در دالان تاریک و تنگ زندگی همچون اسیری بسته به زنجیر ، برای رهایی تقلا می کنیم، آن جا که دیگر امیدی برای دل پر دردمان نیست ، به در خانه کدام فریاد رس رویم جز سالار کربلا، دست بر دامان کدامین وفادار عالم زنیم جز علمدار کربلا، آن لحظه که از سنگینی غم پشتمان خم شد ، مدد از کدام شکیبای عالم گیریم جز تنها صبور کربلا. کاش مشق عشق را از مولایمان عباس می آموختیم ، کاش در تخته سیاه کلاس زندگی نام تو را می نگاشتیم یا ابوالفضل. گاهی باید ژرف اندیشید . رازی است در مرور خاطره عاشورا . صحرای کربلا با آن همه ظلم ، آن همه تیر و نیزه و شمشیر بهشت مردان بنی هاشم بود. مردانی که مردانه زیستند و مردانه رفتند. غمی که قرن هاست بر شانه شیعیان سنگینی می کند نه این است که حسین و یارانش به شهادت رسیدند، بلکه غم مظلومیت و ظلم ظالم است ، غم بی کسی و تنهایی مولاست. غم بی مروتی و بی وفائی میزبان هایی است که فقط از انسانیت نام آن را یدک می کشند و در آزمون مردانگی و غیرت مردود عالمند. آری زخم غم زینب هیچ گاه التیام نخواهد یافت . فریاد بی صدای سه ساله کربلا قرن هاست افلاک را پر کرده و بی کران های آسمان را می لرزاند. در میان تمام گلهای نینوا گلی است به نام عباس. اوست که مبدأ  و مقصد مردانگی است. اوست تک ستاره شب بی کسی های ثارالله . اوست که نا گفته های لب های خاموش را می داند، خریدار با انصاف آبروی عاشقان است ، آن جا که دل لرزید به عشقش ، ستون می شود برای استحکام شالوده اش، نامه های نانوشته را می داند و پاسخ می دهد قبل از آنکه سطر اولش را بنگاری، هرجا که عطش ، وجود تب دارمان را می سوزاند ، تنها یادش خاکستر می کند آتش درونمان را و سیراب می شویم از سرچشمه محبتش . فقط به زبان آوردن نامش کافیست برای رفع مصائب، هر زمان تنها شدیم و ترسیدیم و نالیدیم ، یک یا ابوالفضل از عمق وجود می شود بیمه لحظه های پر اضطرابمان . آن جا که تن خسته امان در در کوچه باغ های زندگی از حرکت باز می ایستد مدد می جوئیم از بی دست کربلا، چنان دست می گیرد و از زمین بلندت می کند که فراموش می کنی خستگی و غم و بی کسی است را . آری حقیقت کربلا ، حقیقت مهربانی و وفاداری عباس است. حکایت پایمردی مردان با غیرت نینواست. حکایت تنهایی و صبر زینب است. بیایید از دریای لطف و کرم صاحب عاشورا جرعه ای طلب کنیم و به یاد عطش مردان و کودکان کربلا، هر جرعه ای که از زلال حیات می نوشیم یاد و خاطره شهیدان کربلا را زنده کنیم، به هنگام نیاز دست نیاز به درگاه آسمان دراز کنی و از ساقی نینوا مدد جوئیم. حقیقت کربلا  جز عشق و شجاعت نیست. آن را سر لوحه زندگیمان قرار دهیم و هر سطری که در این لوح نگاشتیم ، به یاد صبوری زینب، به یاد وفای ابوالفضل و با یاد عطش کودک شش ماهه ، سلام و درود بفرستیم به سالار دشت کربلا امام حسین (ع).

 

 

 

چهارشنبه 1388/10/09 توسط شباهنگ |

 

حرکت

ابرها در حرکت

خانه ها ساکن

کاشکی

ابرها ساکن بودند خانه ها در حرکت

بادها در حرکت

باغ ها ساکن

کاشکی

بادها ساکن بودند

باغ ها در حرکت

نوبتی هم باشد

نوبت خانه و باغ است که گشتی بزنند

( عمران صلاحی )


فریاد

فریاد نمی زنم

نزدیک تر می آیم

تاصدایم را بشنوی

( عمران صلاحی)


نام کوچک

درخت را به نام برگ

بهار را به نام گل

ستاره را به نام نور

کوه را به نام سنگ

دل شکفته مرا به نام عشق

عشق را به نام درد

مرا به نام کوچکم صدا بزن

( عمران صلاحی)


 

یکشنبه 1388/09/08 توسط شباهنگ |

جملات زیبا

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین می برد.

شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت پس همیشه شاد باش.

امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنیمت بشمار شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد.

کسی را که امیدوار است هیچ گاه ناامید نکن  شاید تنها دارائی اش باشد.

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد بود.

بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا.

باد می وزد میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی هم آسیاب بادی. تصمیم با توست.

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است.

خوب گوش کردن را یاد بگیریم گاه فرصت ها بسیار آهسته در میزنند.

وقتی از شادی به هوا می پری مواظب باش کسی زمین رو از زیر پات نکشه.

فراموش نکن قطاری که از ریل خارج شده ممکن است آزاد باشد ولی راه به جایی نمی بره.

اگر در کاری موفق شوی دوستان دروغین و دشمنان واقعی پیدا می کنی.

مثل ساحل آرام باش تا مثل دریا بی قرارت باشند.

 

یکشنبه 1388/08/03 توسط شباهنگ |

دل

 

کاش دل ها کینه را پس می زدند

جای آن ساز محبت می زدند

کاش آن آئینه فطرت نما

شسته میشد با ترانه با دعا

کاش دل دریای عشق و شور بود

نغمه بود و ساز بود و نور بود

کاش دل صندوق چه اسرار بود

شاکلیدش یک گل بی خار بود

کاش دل ها خالی از پائیز بود

جای سردی یک بغل امید بود

کاش دل یک دشت پر آلاله داشت

هرکجایش دانه ای از عشق کاشت

کاش اندوهی در این دل جا نداشت

کاش می شد سطری از شادی نگاشت

کاش دل تندیسی از معشوق بود

جای جایش عشق بود و شور بود

گرچه دل جای غم و اندوه هاست

گر نباشد آدمیت بی بهاست

گر بهای آدمیت عقل اوست

نقش دل مهر صلاحیت بدوست

گر دل آدم دهد حکم قضا

عقل و منطق هر دو گردد بی بها

گر هدف خشنودی دادار شد

دل ز هر سو رهنمای راه شد



 

سه شنبه 1388/07/21 توسط شباهنگ |

وزیر زیرک

سال های بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری باهوش داشت. وزیر همواره می گفت :

هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست. روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد

اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید. وزیر که در آنجا بود گفت نگران نباشید همه چیزهایی که رخ

می دهد در جهت خیر و صلاح شماست!

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن

وزیر را داد. چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که

مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد. در حالی که

به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیله هایی رسید که مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی

برای خدایانشان بودند. زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی

بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید

چگونه می توانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که او بدنی ناقص دارد به انگشت او

نگاه کنید.!

اعضای قبیله به همین دلیل او را قربانی نکردند و پادشاه آزاد شد.

پادشاه به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت : اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه می گفتی هرچه رخ میدهد

به صلاح شماست چه بوده است. زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد. اما در مورد

تو چی ؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت ؟

وزیر پاسخ داد : پادشاه عزیز مگر نمی بینید اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل همراه

شما بودم. در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند.مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب می کردند

بنابراین می بینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود.


تحمل و بردباری بالاترین جرات و جسارت است.

بشر موجودی است که باید بر خود غلبه کند.

در مقابل فروتنان تواضع و مقابل متکبران تکبر کنید.


از بزرگسالی استعفا می دهم

بدین وسیله من رسماْ از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیت های یک کودک دو ساله را قبول می کنم.

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است چون می توانم آن را بخورم.

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

می خواهم به گذشته برگردم. وقتی همه چیز ساده بود وقتی داشتم رنگ ها جدول ضرب و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم

وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم.

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری خبرهای

ناراحت کننده صورتحساب جریمه بیکاری و جدایی.

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم به یک کلمه محبت آمیز به عدالت به صلح به فرشتگان به باران

این دسته چک من کلید ماشین کارت اعتباری و بقیه مدارک مال شما من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم هرچه خدا بخواهد.


آنکه پرنده نیست نباید بر پرتگاه ها آشیان بسازد

بمیر اما گدا مباش

عادل باش اگرچه گدا باشی


 

 



 

 

سه شنبه 1388/06/17 توسط شباهنگ |





دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
جزیره کوچک راستی
دفترچه ممنوع من
وقتی فرشته ها برای گریه ام رقصیدند
سیاه و سفید گمنام
قاصدک گمشده
آسمان آبی
دل نوشته های من
ُسرزمين عارفان
((.... نقطه سر خط ..... ))
غریبه آشنا
سردار مجنون
زمزمه های من در سکوت مرگبار شب
زندگی و حسرت (نیلوفر)
زهرا
آرمین
سحر
دل نوشته ها
کلبه دلتنگی
دست نوشته های من
ساز کیهان
دل نوشته های من برای تو
سعید
دامون ( کتابهای صوتی )
زلاله عشق
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Designed By ParsTheme


سايت لينك باكس - بازديد خود را چند برابر کنيد

JavaScript Codes